|
نادانی گهواره آسایش است
|
||
|
همیشه تلخ ترین لحظات را کسی می سازد که شیرین ترین لحظات را با او داشتی |
نمی دانم گریه کنم ، بخندم یا تاسف بخورم به حال این مردم پوچ
پرست !!!!!!
تیتر نشریات کشور در چند روز قبل :
جومونگ به ایران آمد
جومونگ اشک همه را درآورد
جومونگ عشق خردسالان
واقعاً نمدانم چه بگویم و چه بنویسم که تا حدی این درد درونم را تخلیه کنم
، ملتی با این پیشینه تاریخی عظیم به دنبال قهرمانی میگردد که اگر تمام
قهرمانان ملتها را کنار هم لیست کنی حتی یک صفحه از قهرمانان
اسطوره ای خودش هم نمی شوند.
اما ما به جای رسیده ایم که به دنبال قهرمان میگردیم آن هم از نوع کره
ای و افسانه ای !!!
با تمام احترام :
خاک بر سر ملتی که به دنبال قهرمان میگردد ![]()
به همیـــن سادگـــی
من غمگینم
من نفس می کشم
من در تکاپو با افکار دیگرانم
من به هیچکس کاری ندارم
من یاد گرفته ام زنده ماندن با زندگی کردن متفاوت است
من دوست ندارم زن همسایه به بهانه تار عنکبوت مرا به خانه اش ببرد
من مادرم را می پرستم چون تنها کسی است که وقتی خواب مرا می بیند گریه می کند
من گل نرگس را دوست دارم
من قبر مادر بزرگم را زیر باران گم کردم
باز هم به همیـــن سادگـــی
من نمی دانم کیم ، کجایم و به کجا خواهم رفت !!؟؟
من زیبا هستم
من عقل دارم
من فکر می کنم
من آرام می کنم امواج دریاها را
بهشت روزی زیر پای من خواهد آمد
از دامن من مرد به معراج می رود
من فکر می کنم فرشته ام
امـــــــــــــا
من آزاد نیستم
من قدرت انتخاب ندارم
من همیشه باید بگویم کجا بوده ام
من اگر حجابم را فراموش کنم ، فراموش می شوم
من دخترم
دختر ایرانی
من زیر سایه ام
سایه سگ
دلمون تنگ می شه برای کسی که یه روزی بود
کسی که یه روز بود اما ما ندیدیمش
ما ندیدیمش چون خیلی بزرگ بود
گاهی بزرگ بودن جرم می شه برای ندیدن.
رونق کار و زندگی و در یک کلام کلید موفقیت هر ایرانی " دروغ " است ،
بله دروغ .![]()
![]()
از کله صبح که بیدار می شویم از این ابزار مهم استفاده می کنیم تا بوق سگ .
حالا جالب تر اینکه حیوانات و جانواران بینوایی که در این زاد و بوم از بخت
بدشان مجبور به بقاء شده اند نیز از این قاعده مستثنا نیستند .بدبخت خروس
بیچاره هم بجای اینکه سحرگاه بانگ برآورد یا ساعت دوازده نیمه شب یا
ساعت هشت و نیم صبح سر و صدایش بلند می شود .
تقسیم بندی بر اساس استفاده از این ابزار در سطوح مختلف جامعه ما به شرح زیر :
- بچه به پدر دروغ می گوید
- پدر به مادر
- مادر به قصاب محله
- قصاب محله به خر دروغ می گوید و او را قانع میکند که گاو است !!
- گاو به کشاورز دروغ می گوید و شیرش را به سگ می دهد
- سگ به گله دروغ می گوید و رفیق گرگ می شود
- گرگ هم راست گو می شود و گله به بهشت می بر د!!
می توان در بستر یک مست
یک دیوانه
یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
شاید یک روز انسان بتواند بر مرگ پیروز گردد و دیگر مردن دلیل نگرانی بشر نباشد اما
آنگاه است که خیلی ها مثل من به خدا شک کنیم. چون مرگ می تواند تنها دلیل بدیهی و
قابل بحث در مورد وجود خدا و عدالت او وهمچنین برهانی بر علیت خدا باشد .حدوداْ
یکسال است که بر روی مسئله "وجوب مقدم بر وجود است" مطالعه و پژوهش میکنم اما به
نتیجه ای که بتوانم خودم را قانع کنم نرسیدم . موضوع وجوب مقدم بر وجود است بر این
اصل بنا شده که تا چیزی وجوب(ضرورت) پیدا نکند وجود هم پیدا نخواهد کرد .پس قبول
این اصل می تواند "قانون تسلسل علل نامتناهی باطل است" را رد کند و اگر این قانون قابل
رد شدن باشد خدا و تمام کائنات هم قابل رد شدن خواهد شد .
آنچه برای من جذاب است سهولت نیست . دشواری هم نیست بلکه دشواری رسیدن به
سهولت است.( شاعره مصری انسی الحاج).
به همین سادگی مرد
آنکه خاطره ها را برد
ندید خود که چه برد
آنکه وقتی برد مرد
تا حالا به خودتون شک کردین ؟
با همه چیز میشه کنار بیای اما اگه به خودت شک کنی هیهات !!!!!
خیلی زجرآوره که بعد از چند سال به این نتیجه برسی که .... !
وقتی آدم به خودش شک میکنه مثل یه آسمون خراش بزرگ در یه چشم به هم زدن فرو میریزه و خراب می شه
خیلی سخت تحمل کردنش ، آدم انگار لحظه لحظه داره جون میده اما نمیمیره که راحت بشه
میشه باور کرد عشق یه آدمو، که حتی صداشم داره بهت میگه اصلاً وجود نداشتی !
شاید اینم درست باشه من نمیفهمم !؟!؟؟؟!!!!
ای کاش یک درخت ، یک سنگ ، یک پرنده یا هر چیز دیگری بودم اما انسان نبودم .
درختها،سنگها ،پرندگان همه آزادند همه از قید من و مایی رهایند ، کسی توبیخشان نمی کند ، کسی سرزنششان نمیکند ، برای یک لقمه نان دروغ نمیگویند ، قسم بچه شان را نمی خورند که هزار تومان بیشتر سر همنوعشان کلاه بگذارند ، از سر ریا پیشانی داغ نمیکنند ، عاشق می شوند پاک و ساده . عشقشان عشق افلاطونیست ، دلشان دریایی.
اما ما چه ؟
نمی دانیم کی هستیم ، کجاییم ، کجا می رویم ، عشقمان حساب و کتاب است تا ضرر نکنیم هر جا پیمانه سنگین تر باشد عاشق می شویم هر جا که نفعی نداشته باشیم عشق کیلویی چند .

امروز زني را ديدم كه بوي رقت انگيز فاحشه ها را ميداد
امروز زني را ديدم كه پيشانيش عرق خشكيده مردهاي شكم برآمده را حمل ميكرد
امروز زني را ديدم كه با بي زباني داد ميزد ، اين خاك را باد جيب شكم برآمدها برد
امروز من خودم را در آينه شكسته زني ديدم كه نيمي از صورتم گم شده بود
به زن گفتم زندگي چه رنگ است ؟
گفت : رنگ آبي تراول بيست هزار توماني
گفتم اين بچه توست ؟
گفت : تحفه دود وافور شوهر شاعرم است
گفتم شعر كه دنياست
گفت : دنيا را نديده اي ،
دنيا التماس مردي در اوج شهوت است كه مي گويد زنم را طلاق ميدهم
گفتم كجا پياده مي شوي ؟
گفت : مگر خانه خالي نداري ؟
گفتم بيزارم از شهوتي كه تو دنيا مي خوانيش
گفت : پياده مي شوم
پياده اش كردم
گفت : هنوز بچه اي
جواب ندادم و رفتم
نيستي تا ببيني اي دختر روبان آبي دنیای دیروز من
که فاحشه ها چگونه می خندند به دنیای ما !!
اگر ما می توانستیم خدا یا جهان یا هر نام دیگر را که برای او انتخاب میکنند بشناسیم جهان برای ما
زندانی مخوف میشد،چون می دیدیم که قدرت فرار از آنرا نداریم .
خیلی وقته که خدا مرده ، اما خوشبختانه یا متاسفانه طبیعت داره جورشو میکشه بهشت و جهنم هر انسانی هم تو همین دنیاست، حالا جهنمی بودن یا بهشتی بودن هر کس هم بستگی به نظر خدای داره که مرده ، اگه هر روز خم و راست می شدی، اگه هر روز ازش می ترسیدی ، اگه هر روز حتی شده از سر ریا هم میگفتی تو خیلی بزرگی حتماً جات تو بهشت ، اما اگه دزدی نمی کردی ، اگه پاک بودی ،اگه حق کسی رو نمی خوردی ، اگه با تمام وجود انسان بودی ولی بهش تعظیم نمیکردی ، بهش نمیگفتی تو خیلی خوب و بزرگی حتماً جهنم جات.خدای که چند مدت پیش مرده خیلی خودخواه بوده . باید از گل نازکتر بهش نمیگفتیباید همش عبادتش میکردی چون خودش گفته بود شماها رو برای عبادت کردن خودم آفریدم ، چون خودش گفته بود باید از من بترسین چون من خیلی بزرگم، چون من تو یه چشم به هم زدن میتونم زندگیتونو بگیرم، آره شاید هم راست میگفته زورش زیاد بوده،خالق بوده، همه چیز مال خودش اختیار همشون رو هم داره .
حالا این وسط طبیعت که جانشینش شده بدبخت نمیدونه چکار کنه.نمیدونه مثل همون خدا باید عمل کنه یا نه مثل خودش. از یه چیزهم همش می ترسه ، از اینکه خدا دوباره زنده بشه،چون خداست مردن و زنده شدن کاری براش نداره . طبیعت مثل آیینه عمل می کنه هر کی هر جوری که باشه همون جور پاسخشو میده مثل خدا خودخواه نیست. طبیعت بدبخت چند ماهی سرگردونه نمی دونه خودش باشه یا خدای قبلی. بخاطر همینه که تو این چند ماه هر کی هر کاری که میکنه هیچی توش نیست.
هفته هاست که می خواهم چیزی برایت بنویسم
اما هر چه می نویسم،می بینم دیگران روزی آنرا گفته اند،
اما با تمام احترام به کسانیکه گفته اند وخواهند گفت،
می نویسم :
به تو عشق می ورزم،نه به خاطر خودت
نه به خاطر آنچه که هستی،نه به خاطر آنچه که به من دادی
نه به خاطر زیباییت،نه به خاطر کلامهای شیرینت
ونه به خاطر روزهای خوشی که با هم بودیم
فقط و فقط به خاطر خودم دوستت دارم،
چون من کودکی پنج ساله شدم !